بدون عنوان
عزیزم بیست وسه ماهه که دارم از باتو بودن لذت میبرم.تو همه وجود ونفسمی...انقد دختر شیرین وناز هستی که هرلحظه باهات بودن برام لذت بخشه.
..دخترم ماشا...خیلی شیرین زبون شدی وخیلی از واژه هارو هم بلد شدی ، جديدا كلمه هاي زيادي رو مي توني تلفظ كني و حتي جمله هاي چند كلمه اي مي گي مثلا بيا بريم بازي ،يا بيا بشين اينجا، بريم خونه مادري (مادرجون)، يه وقتايي به بابات مي گي دايي و مي دونم خيلي وقتا عمدا مي گي مثلا مي گي بابايي دايي
،
تقريبا اسم همه رو مي دوني يه وقتايي به من مي گي ماماني دهرا، اسم خودتو مي گي ننا، به سلام مي گي دلام
خيلي مهربوني و هر وقت مي خواي چيزي بخوري به داداشت يا ديگران هم ميدي و البته بعضي وقتا خيلي حسود هم مي شي و هر چي داداشت مي گيره تو هم همونو مي خواي بگيري و البته كه برنده هم مي شي...
امروز صبح مي خواستيم بريم خونه مادرجون گير داده بودي كه صندليتو هم با خودت ببري و هر چي گفتم نه قانع نشدي و بغلش كردي و با خودت برديش...
يه ماهي شده كه شير رو ازت گرفتم
اوايل خيلي سختت بود ولي خب به مرور عادت كردي، البته هنوزم شبا بيدار مي شي و نق نق مي كني و من يا بابايي مي ذاريمت رو پا تا بخوابي دوباره
قصد دارم به زودي اتاق خوابتو جدا كنم از خودمون ولي بايد بذارم هوا گرم شه بعد چون شبا پتو رو از روت مي زني كنار بس كه غلت مي زني
فعلا همينا يادم اومد ...
و باز هم از خداي مهربونم ممنونم كه دو تا فرشته خوشكل بهم داده![]()


بدون عنوان 

